تبليغاتX
حرفهای زمستانی
شنیده بودم معجزه اتفاق می افتد

شنیده بودم شفا می یابند راه می روند و می بینند

شنیده بودم عیسی مرده را زنده می کرد

اما من امروز ۹ صبح به چشم خود معجزه را دیدم

متشکرم از خدا که نجاتم داد

ممنون از همه کسانی که برای نجاتم دعا کردند

ممنون

+ نوشته شده توسط ستاره در 2012/3/12 و ساعت 5:33 PM |
روزی در یکی از کلاسهای دانشگاه موضوع کلاس اتفاقاتی بود که یکشبه زندگی کسی را بهم می ریزد

حالا این اتفاق بدست من رخ داده است . من ظرف نیم ساعت و یا شاید کمتر زندگی عزیزترین فرد زندگیم را که جان فدایم کرده است به باد داده ام فقط و فقط با بی توجهی .

هیچ کس و هیچ چیز جز معجزه کمکم نخواهد کرد آنهم اگر خدا بخواهد!

اگر روزی این مطلب را خواندید برایم دعا کنید

خیلی سخت است که اتفاقی بدست من برای عزیزانم رخ دهد که آنها را نابود کند و آنهم سهوی!

خدایا بفریادم برس

من توان هیچ جبرانی ندارم.

+ نوشته شده توسط ستاره در 2012/3/10 و ساعت 4:13 PM |
می گویند اینها که می گویم و میخواهم از خوشی زیادی است که به زیر دلم زده است!

واقعا ممکن است من با چهل سال سن از سر خوشی زیاد این حرفها را بزنم ؟

آیا جز این است که از این انتظار بی پایان خسته ام و دیگر امیدی نمی بینم تا این شب تار طولانی لعنتی به سحر برسد؟

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/9/26 و ساعت 11:32 AM |
بمن گفته اند ساعت شش صبح بیدار نشو زود است!

بمن گفته اند ساعت 12 شب نخواب زود است !

بمن گفته اند حال تمام افرادی که اون طرف زمین هستم می پرسم اما حال نزدیکانم را که در زندگی ام نقش داشته اند و دارند نمی پرسم ! واقعا؟ پس کاری که می کنم چیست؟

چرا با یوق سنگین معنای کلمات می آزارند مرا؟

این حرفها ! این معانی! این تصورات! این انتظارات! این آرزوهای محال و دست نیافتنی!

چه کنم؟

از من چه می خواهند؟

من چه می خواهم؟

من از آنها چه می خواهم؟

آنها چه می خواهند؟

ما چه نسبتی داریم؟

کلمات فارسی هستند و معانی مستقل و مشخص!

پس چرا نمی فهمم ؟

چرا آنها نمی فهمند؟

عجیب است و سر درگم کننده!!!

شاید مرده ام!

شاید در تنهایی خود غرق شده ام!

شاید در برزخ هستم که هیچ کس نمی فهمد مرا!!

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/9/24 و ساعت 11:43 AM |
خانه تمیز است تمیز تمیز!

هیچ گردی هیچ جا نیست !

آینه ها می درخشند!

ساعت شش صبح بیدار می شوی برای ابراز زنده بودن !

آی دنیا من بیدارم من زنده ام من می خواهم زندگی کنم مرا قاطی همه آنها که مستمرند ببین! لطفا!!

می بافم ! می دوزم! پاک می کنم! می پزم! کار می کنم کار می کنم کار می کنم کار!

تلویزیون فریاد می زند ! تنهایی مرا با فریاد پر می کند!

در اتاق بچه ها خوابند اما بعد از ساعت 1 بعد از ظهر هم با این همه صدا ! نمی خواهند بیدار شوند!

من در این 66 متر جا می چرخم ! می چرخم می چرخم!!

تلویزیون ! کنترل تلویزیون! هزار سریال تکراری ! خوب است ! ساعت می چرخد! آرام آرام آرام!

غروب می شود!

ستاره تنهای تنهای تنهاست

می پرسند: چت شده ؟ حرف بزن! بگو

می گویم...

می گویند :یعنی ما حر فت را نمی فهمیم؟؟؟؟ {عصبانی ...}

می گویم: خدا...!

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/9/23 و ساعت 10:47 PM |
از دست این آدمهای غیر قابل پیش بینی خسته ام .

چرا تصمیم نمی گیرند ثبات شخصیتی داشته باشند.

چرا همیشه فکر می کند باتغیر روند اخلاقی و واکنش هایشان خیلی بامزه هستند.

از اینهمه اتفاقات که هیچوقت از عزیزانت انتظار نداشته ای بیزارم و خسته 

کاش بلد بودم نقش بازی کنم وانمود کنم نمی بینم دارید در چشمم دروغ می گویید 

کاش

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/9/11 و ساعت 10:9 PM |
امروز جمعه است و من  مثل بیشتر جمعه های تاریخ تنهایم خواب مانده ها، تنهایم گذاشته اند؛ به سفر رفته ها، جایم گذاشته اند و من مثل هزار سال قبل نه فریادی توانم زدن و نه اشکی توانم ریختن!

 دستم از همه چیز و همه کس کوتاه است و زورم به هیچ چیز نمی رسد مثل یک زندانی تبعیدی خسته ام از این مبارزه یک جانبه و بیحاصل!

حافظ، گریه ، نماز ، روزه ،  زیارت ، دعا و ... هیچ کمک نمی کنند شاید قبلا هم کمک نمی کردند من زیادی به خودم امیدوار بودم!

دیگر چیزی در مغزم نیست 

دیگر هیچ ایده ای برای این زندگی ندارم

چه راهی هست 

چه امیدی هست

شب روز می شود بی من یا با من

بهار تابستان می شود و بعد .... چه با من چه بی من

دنیا می گذرد چه با من چه بی من

این اشرف مخلوقات عطا را به لقا بخشید 

رهایم کنید 

لطفا

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/9/2 و ساعت 1:10 PM |
باران می بارد

پشت پنجره اتاق من

ساعت حدود ۴ نیمه شب است چیزی به سحر نمانده است

بوی نم مسحورم میکند سراسر شوق و شور می شوم

اما دلم گرفته است شکسته است

چه صدایی دارد این رعدو برق

مثل کودکی ام مرا نمی ترساند

صدای موزیک متن دوستم در وبلاگ در گوشم طنین می اندازد و مرا وا می دارد تا باز بنویسم

شب است و سکوت نیست و ماه نیست و من تنهایم

با درد و غمی لاعلاج

با غصه ای بی پایان

نا امید و دلخور از این صبر چندی و چند ساله پی چرا! که بی جواب ماند!

باران نم نم می بارد...

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/8/27 و ساعت 3:25 AM |
یادمه رضا صادقی ترانه ای خونده بود که "وایسا دنیا میخوام  پیاده شم" دنیا من نمی ایستد و بزور مرا با خود می برد و به در و دیوار می کوبد

امروز فکر کردم دعا کنم بمیرم اما فکرکردم شاید کسی باشد که به امید من زنده باشد و به من احتیاج داشته باشد

اما من خسته شده ام خیلی خسته 

انگیزه ای برای حیات ندارم

به کاری نمی آیم 

روزهایم شب شده اند و شبهایم روز

ساعت خوابم بهم ریخته است و بیشتر از قبل با همه دعوایم می شود

به کی مراجعه کنم؟ کجا یک ارزن انگیزه می فروشن؟ چنده؟

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/8/17 و ساعت 0:41 AM |
الان چهل سال دارم.

تمام مدت عمرم را شعار دادم که چه می شوم و چه باشم بهتر است و کلی مطلب منطقی و فلسفی و آداب معاشرتی و اجتماعی و عرفی و اخلاقی و اسلامی را سرلوحه کردم که چه باشم بهتر است. 

ولی اینجا و در این مقطع اعلام می کنم اشتباه کردم چرا که هیچ کدام از آنهایی که بخاطرش ذهنم و جسمم پالودم یک قران هم نیارزید و بیشتر و بیشتر منو از این جامعه حیوانی دورتر و متفاوت تر کرد .

حالا هیچ کس حرف منو نمی فهمد و من تو یک جزیره تنها مانده ام با آنچه که به زور به خود آموخته ام تا آنچه شعرا و فلاسفه و بزرگان گفته اند باشم.

بابا بخدا اشتباه کردم.

و حالا از تنهایی و عقوبت این اشتباهات در رنج و عذابم از این که مثل دیگران نیستم درد می کشم

تنهام و تنها...........

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/8/16 و ساعت 1:15 AM |
سوال من این است :

تا حالا چند بار روی پل مقابل درب منزل کسی که با هزار زبان و تابلو نوشته جون مادرتون اینجا پارک نکنید! و شما بی خیال پارک کردید؟ تا حالا چند بار مقابل یا کنار ماشین کس دیگری طوری پارک کردید که آن بدبخت نتونه از جاش جم بخوره؟ حتی اگه سرظهر باشد و بخواهد برود بچه اش را از مهدکودک بیاورد؟

بیایید بین خودمان یک نظر سنجی کنیم و بشیم نمونه جامعه آماری از جامعه فوق مدرن خودمان که همه من و تو ببین هستند و فیس بوک دارند همه شون بی ام سوارند و می دانند چطوری پولشان را در کجا به نحو احسن خرج کنند؟؟؟

لطفا در این نظر سنجی شرکت کنید .

+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/5/31 و ساعت 11:26 PM |
امروز بعد از چند ماه به جدال همسایه ای رفتم که نزدیک بود به یک منازعه واقعی تن به تن تبدیل شود ولی آخرش پیروز شدم و الان صدای وحشتناک و زلزله آور بوم بوم سیستم منزلی آنها راحـــــــــــــــــــــــت شدم ولی تاوانش چیست؟ کدام قسمت ماشینم ؟ چند تا چرخ پنچر؟ چند تا شیشه؟ دخترام می توانند با امنیت تردد کنند؟

نمی دانم !

ولی این راه حلی بود که بذهنم رسید

آخر هیچ کس کمکم نکرد.


+ نوشته شده توسط ستاره در 2011/1/31 و ساعت 10:45 PM |
ین آدم دوپا چقدر دورو است؟ چرا تا ابد تا شکمش سیر می شود جفتک می اندازد؟ مدتهاست از سفیر صلح و دوستی بودن استعفا داده ام. خسته ام و نا امید. در دنیای به این بزرگی غوطه ورم . تنهای تنهایم. هیچ وقت هیچ چیز به موقع انجام نشده ، نمی شود و نخواهد شد..... بیزارم از این دنیا. که با  همه زیبا روییش مرا فریفت تا به نوع بشر اعتماد کنم تا دلم اینطوری شرحه شرحه شود. خسته ام خسته ....

+ نوشته شده توسط ستاره در 2010/7/4 و ساعت 9:10 AM |

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این
دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها
غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر
عشق نبود ؟
در سینه ی هر
سنگدلی در تپش است
از این همه
دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی
عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف
دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


+ نوشته شده توسط ستاره در 2010/3/8 و ساعت 12:37 PM |

دو رباعي بهاري

حيكم عمر خيام نيشابوري

 

بر چهره گل، نسيم نوروز خوش است                      در طرف چمن، روي دل افروز خوش است

از دي كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست             خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است

***

با دلبركي تازه تر از خرمن گل                     از دست مده جام مي و دامن گل

زان پيشترك كه گردد از باد اجل                  پيراهن عمر ما چو پيراهن گل

 

+ نوشته شده توسط ستاره در 2010/3/8 و ساعت 12:7 PM |


Powered By
BLOGFA.COM